کاشکی دلم از سنگ بود کاشکی که مغرور بودم
رفتن من مسلم بود خودت می دونی مجبور بودم
درد ودلهایی داشتم و هرگز بهت نگفتم
به قو ل تو چه فایده حالا یادش بیفتم
خاطره هایی که تو دل گذاشتی مثه یه زخمه داره تیر می کشه
آخر یه روز میدونم این غصه خوردنا منو راحت می کشه
این غصه دوریت منو ترک نکر د هیشکی مثه تو منو درک نکرد
خدای مهربون من آخه چرا منو بعد تو محکوم مرگ نکرد
عشق ورسوایی ...
ما را در سایت عشق ورسوایی دنبال میکنید
برچسب: شعر"شعر"سروده های پریسا محمدیها"شعر"شعر"سروده های پریسا محمدیها"وبلاگ عشق ورسوایی, نویسنده: بریسا محمدیها بازدید: 400